RaHiRaH
Tuesday, April 14, 2009

فکر به اینکه شبیه توست مجذوبم می کند..

بی قرارم می کند مثل تمام روزهایی که نبودی؛ حتی سخت تر..

می خندد و فکر می کنم تو هم که می خندیدی این شکلی می شدی؟؟ 

کنار چشمانت همین طور چروک می افتاد؟..

چقدر حرف های ناگفته و چقدر .. 

امیدم به همان چرخش هاست! 

که می داند وقتی دستم را آن طور می چرخاندی من به چه حال بودم و تو به چه حال.. 

آخر من این همه نیستم که تو . .  . ..

او نمی داند.

تو ولی می دانی؛

این همه ی همه ی آرزوی من است..

من هر جا که باشم فقط صدای خنده هایتان را بشنوم. همین.

آری.. . هر روز که می گذرد به دیدارت مشتاق ترم پدر. .. 




سه شنبه ۲۵ فروردین ۸۸

Sunday, May 18, 2008

لعنت بر شب که لحظه دستش بود!


لعنت برچَشم که دید..
لعنت بر گوش که شنید..
لعنت بر زبان که چشید.... ..
لعنت بر من که نبودم.

وتو.. مهربان تر از من دیده بودی؟!


یکشنبه 29 اردیبهشت 87
Sunday, March 09, 2008
غریبه ام
هر جا که باشم...
این است معنای من!
همراهی در سفر!!
یکشنبه 19 اسفند 86
Sunday, September 02, 2007
از دوست به يادگار دردی دارم
.
.
.
.

.



.

.
.
كان درد به صد هزار درمان ندهم..


يكشنبه 11 شهريور 86
Saturday, July 28, 2007


توان..
هديه ای كه پيدا نشد.


روياهايم همين جايند.. عجول و بی پروا!
هنگام عاشقانه گفتن است..
از تو
و تو
و ما..
آنچنان كه.... . .






چيست اين آزادی؟
چيست اين رهايی؟
و كجاست جايگاه اخلاق؟
تعهد...؟

آشوفته ام نازنين..
رسوايی تاب صبر ندارد..






توان ديدن اين همه معشوقه را ندارم!
خودخواه تر از من نشناخته ای.. می دانم!

صندلی ها..
گمش كردی می دانم...
يك شب كه خواب اشك هايم را می ديدی
شايد قبل تر
خواب های ديگرت..
نبود تا تصاحبش كنم!!






صبح..
ياد تو..
پنهان كاری ها..
رسوايی را اسير كردم. ديشب.
همان هنگام كه با قدم هايت به سياهی شب نفوذ می كردی!‌ [ اين بود جمله ات؟! ]













كنارم باش
همان هنگام كه راحله ات را به خدا می سپاری..
تا نگاهم دارد..
آنچنان كه آسوده باشی


من چگونه آسوده ام؟؟





يك پله بالاتر از چيزی كه می گويی،
دوستانم، حريفانم می شوند!
اين را می بينی؟؟







اين رسم اوست و
اين درست ترين رسم روا بر من..
حق طلب ندارم!
نگرانم نباش
كاش می دانستم چيست در اين تن كه اين قدر آسان می گذارد غارت شوم!












"شايد آينده منو مسخره كنه!"
تكرارش شيرين است؛ می بينی؟
كاش می دانستم به كدامين اميد منتظرت می مانم!
و باز می شنوم...
" ای وای بر اسيری.. كز ياد رفته باشد.. در دام مانده باشد.. صياد رفته باشد.."
و اين تكرار؟







هواپيمايت كه به زمين نشست
من كجايم؟
در بستر؟
دستانت كجايند؟..




هديه ات را پيدا كن
بی نظير من....!



شنبه 6 مرداد 86



Friday, July 27, 2007
تو آگاهی و تو ناظر...
چه گويم تا نديده باشی؟
درمانده ام.
و تو توانايی ای بزرگوار..


جمعه 5 مرداد 86
Wednesday, May 09, 2007
خواب گردی های شبانه ام تنها خنده های بلند را كم داشت!
چه می گذشت بر من در خواب كه هر چه می ديدم تلخ بود و هرچه ديگران از من می ديدند شادی....

آن روز از شدت نور خورشيد بيدار نشدم،هنوز تاريك بود كه خواب از سرم پريد.
چه بايد می كردم با آن همه فكر؟ اما...قبل از خواب تصميمم را گرفته بودم!
جلوی آينه كه ايستادم هنوز خودم بودم...
آرام آرام حلقه های مويم را كه باز می كردم،تصميمم قوت می گرفت.

چای شيرين را كه سرمی كشيدم، نگاهم به نگاه مادر افتاد كه عجيب آرام بود و راضی؛ اين اولين و بهترين نتيجه بود.

سردر دانشگاه مرا ياد خودم انداخت،ياد پريشانی هايم! خنده ام گرفت،دستی به مقنعه ام كشيدم واز سردر گذشتم.
لذت غريبی بود... باورش هم سخت.
مرا می ديدند و يك باره جا می خوردند؛ خنده هاشان گاهاً شيرين بود!
چه می شد؟هيچ... نهايتاً تركم می كردند! من كه من بودم، جز اين نبود.
نه استقبال ها خوش آيند بود، نه پچ پچ ها، نه تيكه های بی سروته...
دستانم را كه نگاه می كردم،لرزشش را نديد می گرفتم و خودم را با خودم می ديدم.

ناچاراً يك نفر را توجيه كردم.
آن هم به خاطر اشك هايش!

بازی باد با گوش هايم... دل تنگی هايم كافی نبود! اين يعنی يقين.
دعا می كردم آتش نباشد......

تمام شد.
خورشيد غروب كرد.
مرا غير از خودم خيلی ها ديدند.
من بی راهه نرفتم...
شكر

فردا هم آمد، من باز كه حلقه های مويم را باز می كردم لبخند می زدم....



سه شنبه 18 ارديبهشت 86
Monday, May 07, 2007
چه كردم؟چه ديدم؟
هرچه بود نتيجه عجيب تلخ بود...


كلمات سنگين تر می شدند اما هنوز هم كه بالا می رفتی همان بچه ی كوچك را می ديدی و بس.
روز و شب، فرقی نمی كرد، مهم فكرها بود كه تند تند می آمدند و تندتر می رفتند، گاهاً نتيجه ای روشن اما دردناك، باز هم كم بود.
سادگی ها و شور ها و خنده ها، خب! چگونه می توان منكر دلنشينی شان شد؟ اين سياست ها و پيچيدگی های بی مورد بودند كه شيرينی حتی لحظه ای لبخند را هم می گرفتند.
كودكانه و تيزهوشانه! كلمات را سوار هم می كرد و كوه ها را خراب می كرد سرت!
سوال اين بود: اين جا هم ايستادگی؟!
بيشتر از هرچيز به پيچيدگی بازی كه می نگريستی، از خودت خنده ات می گرفت كه اين گونه تمام علائم را مثبت قلمداد كردی!
آرام تر كه می انديشيدی سايه ها ظاهرتر می شدند و افسوس ها بالا می گرفتند....
روند، روند تازه ای بود.
نگاهت كه می كرد، از آن همه غرور خسته می شدی...از آن همه شيطينت در راضی نگاه داشتن اين همه خودخواهی ها.... از آن همه آدم بیچاره...
زهر مارت می شد آن همه حس معصوم!
خوشبختانه هميشه يك منبع نورانی هست.
سريع تر از هميشه جواب ها آمدند و ....
او می گفت و می خنديد و می گريست و ديوانه وار عاشقانه می گفت.... تو می شنيدی و نشنيده می گرفتی....!



تنها اميد، دلدادگی های آسمانيت بود كه نتيجه را...شيرين می نمود.



شنبه 15 ارديبهشت 86
Friday, May 04, 2007
حرف بازی نيست
حرف از نفهميدنه
حرف از اينه كه نفهميده برن رو ارزشای تو وديگران و بگن كاری نكردن!


حرف از تلافی كردن و نفرت و اين بچه بازیا نيست
حرف از احساسات بی جوابه
حرف از اينه كه كلی دنبال يه روزنه تو تاريكی رفتی و رفتی واز غيب بت خبر دادن هيچ اميدی نيست!


حرف تنفر از امثال اون و خواستار نشدن نيست
حرف از خسته شدنه
حرف از اينه كه می دونی قابليتشو همه دارن و تو هم داری و اينم می دونی كه خسته شدی از تست!


حرف امر به معروف ونهی از منكر نيست
حرف از دنبال راه روشن بودنه
حرف از اينه كه دل نگرونی و نمی خوای اونم بی جواب بمونه!


حرف چند روز با حال خراب موندن نيست
حرف از بهترين سالهای زندگيته
حرف از اينه كه كور شدی و دل خوشای گنده تر هم پريده!!



جمعه 14ارديبهشت 86
Sunday, March 25, 2007
جنون





"براي تو نمي نويسم. براي دستانم که از لجن خسته اند به پناه گاه سردرگمي هاي قاتلانه پناه مي برم و از تو پر مي شوم و خالي. خالي با تو فرق دارد که هيچ گاه پر نمي شود. مي خواهم ورق بزنم خودم را، له شوم زير زجر موهوم کثافت، حسادت، تنهايي! مو هايي که از بوي سيگار پر شده، مي بيني اين حلقه هاي دار را بر سرم؟ اين منم! سرشار از نيکوتين. تو از الکل هيچ نمي داني و خالي هميشه گي وجداني که مدرنيته را نمي شناسد –مثل عشق- با قرص هاي اعصاب پر مي کني و من... نمي دانم نمي دانم چرا مي نويسم چرا مي نويسم چرا مي لغزاند ذغال نازک سرطان زا را بر کاغذ اين دست هاي عاطل. پهن تر از فضله اي به تو فکر مي کنم با سطحي آغشته از خزه هاي سبز. از خون چه؟ از خون چه مي داني بيشتر از يک عادت ماهيانه ي سه روزه و آن روز که حفره ي ابتذال به دنيا اضافه کردنت افتتاح شد؟ از خون چه مي داني با دست هاي خونين که راه مي روي؟ به چشمان من که دست مي کشي به فرمان يک ماشين بنزيني دست نمي کشي! مي دانستي؟ حس کرده اي آيا تا کنون که من اگزوز ندارم که من عاشق بوده ام که من...

نقطه چين ها چه خوب اند وقتي که نمي آيند کلمات. تو خود تکميلش کن! خودي که نمي خواني ام که نمي خواني ام که نمي خواني ام که نمي خواني ام که نمي خواني ام که نمي خواني ام

آزارم نده! از شعر چه مي داني؟ از مرگ منجمد در کلمات ابهام گرفته، کلمات کربني کشيده بر کاغذ؟ تنفر شرط لازم عشق است، يعني من عاشقم؟ من؟!! باورم نمي شود!!! براي که مي نويسم؟ تو!؟ نه! نمي خواهم بمي رم بمي رم بمي رم بمي رم بمي رم بمي رم تو تفسير عاشقانه ي قتلي و من از تو در آغوش جهاني بي دار مي شوم که دار اصل اول آن است. دار. دار. دار. دار. دار. دار. مکافات کدام غمزه ي خبيصانه اي؟ پاد افره ي کدام عيش مبتذلي تو؟ مرگ آيا مي تواند؟ مي تواند!؟ مي توانم؟!!



{}



نگاهي که نمي لغزد بر کاغذ، نمي تواند بخواند نمي تواند ببيند جز تو را روي کاغذ هايي که شعر هاي شاملو را نوشته اند رويشان يا فلسفه هاي نيچه را. بدبخت که مي گويند يعني من! چرا نبايد باشم و بودن را حس کنم؟ تا کي بايد بودن خود را با پاک کردن اشک ثابت کنم به خود از گونه هاي تو؟ تا کي بايد......لجن! لجن! لجن! لجن! يعني زندگي لعنتي پسري که نقش چشمان تو را روي ديوار هاي مساجد هم مي خواند. مي خواهم نماز برم بر دستان خودم. دستاني که مرگ را از ابتذال هميشه گي چشمان تو را نداشتن ربوده اند بارها! دستاني که نمي خواهند رگ خود را بزنند هنوز. مي داني رفيق، سرطان چشم هاي تو را که به ديوار تف مي کنم دنيا سياه مي شود آجرهايش. با تمام عاشق هايي که رديف کرده اي پشت فاسق هايت هنوز عقده ي معشوقه بودن داري و من آرزوي لحظه اي که دستان تو را بي شک بگيرم که چشمان تو را بي شک ببوسم که لب هاي تو را بي شک حس کنم. من فرصت منحصر عاشق داشتنم. نمي خواهي نخواه! دارم لطف مي کنم به تو. چه دروغ هايي مي تراود از مدادم مثل حرف هايت. روزي مي توانستم از دنيا بنويسم مي توانستم تو را تزريق نکنم به کاغذ هاي عاريه. مي شنوي اصلا؟ مي فهمي؟ تو از مرگ چه مي داني وقتي که بيمه ي عمر روي صفحات شناسنامه ات حک شده؟ تو از مرگ چه مي فهمي وقتي نمي داني وقتي که نمي بيني وقتي که عشق را درک نمي کني خون را نمي شناسي شعر را نمي گيري؟ تا به حال چهار ثانيه براي يک نسبت يک ضمير يک فعل يک شناسه که در چشمان نيمه باز جسدي جا مانده اند مرده اي؟ دوست-ات-دار-ام"







بايا مير صادقی






Friday, March 23, 2007
می گويند بخواه
چگونه بخواهم وقتی...
گاهی آنقدر می خواهی كه...


از هرجا كه می خواهم بگويم ناتمام می ماند!


يادت دادند،
وقتی می خواهی و عطش سرتا پايت را گرفت،
با كوچك ترين نشانه
تركت خواهند كرد
به همين سادگی
آن وقت تو می مانی و يك دنيا تشنگی
اين زمانه
اين گونه يادمان داده
نه می توان ساكت نشست و
نه می توان عاشق بود!


می پرسند " عشق حقيقتا چيست؟ "
عشق تشنگی مطلق است
عشق تا هميشه تشنگی ست و
تا هميشه شادی!
تشنگی و شادی به هم نمی آيند؟
اين است اعجاب عشق...
تشنه ای و سيرابی...
سيراب از دل دادگی


حال در اين زمانه...
حس می كنی
داغ می شوی
دهان باز می كنی تا فريادش كنی
ترس
ترس
ترس
ترس از ياد داده ها
ترس از آن چه اين روزگار به تو آموخته...
سكوت


اين روزها آن ها كه عاشق نيستند فرياد می كنند
آن ها كه طعم شيرين پايبندی را به سخره گرفته اند
اين روزها رسواتر كه باشی...
نمی خواهی چنين باشی!


اين گونه بگويم
مفهوم تعالی "عشق" در اين روزگار سياه
جور كثيفی تعريف شده
ليكن
اين كجا و آن كجا....


من
در اين سال ها كه راحت می آيند و
سخت می گذرند،
مانده ام.
فكر می كنم...
آنقدر فكر می كنم تا تمام می شوم!
وقتی سر كلاف و ته كلاف يكی می شوند،
وقتی جواب تو تنها به يك " همينه كه هست "!!! ختم می شود،
ديگر چه می ماند از آدم؟؟


" سبك تازه ای ست
عشق بازی های اين زمانه
معشوقه های رسوا و
عاشق های مودی!

زندگی تازه ای ست
تازگی...
من اما دچار خزانم
كجاست توانم تا مرا ياری كند؟!!!
در برابر اين همه بی حيايی...........! "



جمعه 3 فروردين 86
Thursday, March 22, 2007
من دير به اين دنيا آمدم!
دريغ از گوشه ای تعلق به اين نسل
من برای اين زمانه غريبم و اين زمانه هم برای من غريب...
كجاست شيرينی خنده های ريز ريز زير چادر؟!
كجاست چشمان خجل از لحظه ای نگاه عاشقانه؟!
كجاست شرم اولين بوسه ها؟؟!
كجاست درك نجابت يك دختر؟....
اين زمانه رسوايی می خواهد و دلربايی
اين زمانه فحشا می خواهد...
اين زمانه صنمی با نگاه های معصوم ندارد!
از پاك ترينشان تا خراب ترينشان،
در پستی های اين زمانه خود را می بازند و....
دل سوختن دارد
هم برای آنها كه چنين خود را می فروشند و
هم برای خويش كه ريشه در اين زمانه كرده ام!
برمی گردم
به خود
آيا اين گونه بودن خطاست؟
نه!
من نمی فروشم اين امانت را!
من اسير نمی شوم در اين برزخ تاريك وترسناك!
چه آنها كه نفهميده دم از پاكی می زنند،
چه آنها كه با غرور كثافت به زندگيشان می مالند،
همه ........
كجاست ايمان و عقل؟!
كجايند دل های نابِ ناب؟؟؟.........
اين گونه می شود كه می گويم
"دستانم را بگير،
من كوچكم و محتاج
من....
دستانم را بگير كه اين جا جوابی نيست..."




5شنبه 2 فروردين 86

Thursday, February 22, 2007
كلافه ام
كلاف
سر دراز
از اين جا تا آن جا
از كنار چشم های من
تا كنار دست های تو
از يك "ها"ی داغ
تا يك دنيا بوی بهار
تا مدهوشی و
تا بيمارستان.


يك نخ سيگار
دود
نرمی پرواز
رقص
سرشب
"تازه سرشه، كو تا تهش؟"


مجازات
بدون حق دفاع
بدون لحظه ای سكوت
لحظه های مهتابی، اما گرم


ادعايی نيست
حتی سوادی هم نيست!
همه چيز هست و همه چيز بی چارگيست
طعم تلخ
نه تلخی يك شكلات تلخ
نه تلخی يك فنجان قهوه ی ناب
زهرمار


اين دور دورها
صدايی می آيد
از آن نزديك ترها
جان ندارم
بدوم
بگذار همان نزديك بماند و من همين دور


شادی
تو شادی
شادی كودكانه
مثل دختر همسايه يمان،شادی
چه عجيب است
اين همه شباهت و
آن همه جسارت!
بهم نمی آيند.


سر دراز اين كلاف
می آيد
تا در خانه يتان
تا همان حوالی ها
تا روی پله
تا روبروی آيفن تصويريتان
خوب كه خرد شد
بازمی گرد
تا كنج دلم
همين جا
خاطرش جمع تر است گويا
و خاطر نازنين شما....




5شنبه 3 اسفند 85

Thursday, February 08, 2007
نبايد
نبايد امروز می رسيد
نبايد مطمئنم می كرد
نبااااااااااااااااااااايد!
با دستام جلو چشمامو می گيرم و داد می زنم
داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
شب به خير راحله
شب به خير



5شنبه 19 بهمن 85
Sunday, February 04, 2007

اين روزا بم چی می گذره؟؟

ياد آدما می افتم، آدمای به شدت بی ربط

يهو پيداشون می شه

هرجا كه باشن

برمی گردن

اين روزا ناخواسته كمك می كنم

ناخواسته محبت می كنم

ناخواسته خودمو می سپرم دستشو

خواهان اين ناخواسته ها می شم

اين روزا عاشق درآغوش كشيدنم

عاشق بوسيدن

عاشق دلتنگی های گاه و بی گاه

عاشق بی بهونه داشتن يه عالمه حس ناب

دنيای محدود من خودش پر از شاخ و برگه

همشو چيدم

به اميد ترك

به سبك يه فرار

اما انگار يادم رفته بود

زمستون كه شد و چيدی سر شاخ وبرگو

بهار كه بشه زندگيت تو سبزی و تازگی غرق می شه!

ديروزم از اون روزای ناشناخته بود

حتی برای خودم!

ظهر كه ظهريش تموم شد و بعدش از راه رسيد،

ديدم

موندن ديگه كار من نيس،هان؟

اختيارمو داده بودم دست بی حالی ها و سردرد پر از حرفم

خوابم برد

از همونا كه گلنار می گه بعدش وقتی پا می شی،

باورت نمی شه اين همه خوابيدی

و باورت نمی شه

حالا با اين همه خواب پس اين سردرد.....

گلناز

بعد

فائزه

بعد

گلنار

بعد

سارا

بعد

.......

اما تنها صدای آشنای آقای غياثيه كه منو می بره تا روزای زنده!

فائزه

چه خوب بلاگ ها رو به يادم اورد

چه خوب سر دلتنگی رو باز كرد

چه خوب....

آره

بهمن بهترين ماهه

بهترين ماه

آره من همش دچارم

تو لحظه لحظه های بهمن من دچارم

و يه بنده خدايی می گه،

"دچار يعنی عاشق...."

نه فقط به ياد دستای گره شده موقع خوندن سرود مليا!

نه فقط به ياد دل آشوبيای شبای هرساله ی كارگاه علوم

نه فقط به خاطر...

دبستان می آد به يادم

كلاسای تعطيل بعد ساعت نماز

نمازخونه...

يه عالمه بچه

يه عالمه روزنامه ديواری

يه عالمه انرژی

يه عالمه شور

دبستان به يادم می آد...

از دم در اصلی

راهروی ساخته شده از بچه ها دو طرفش

تا در اتاق امام

يه راهروی صدادار!

صداهای انقلابی

سرودهای انقلابی

اتاق امام...

پشتی امام

عينك امام

محفل....

دبستان رفاه....

جدايی بعد قبولی تو تيزهوشان!!!!

فرزانگان

س م پ ا د

جدايی از دنيای خاص دبستان رفاه

از دوستای ...

ديگه نمی خوام بگم

نگفتنشونو بيشتر دوست دارم

چقدر دل تنگم

دل تنگ دنياهای گذشته

دل تنگ راحله

و بهمن

هر سال يه راحله داره

يه راحله + 1

يه راحله كه بهمن امسال ديگه مطمئن می شه خيلی جدی عدد دهگان سنش 2 شده!

21 سال

تمام

بهمن امسالم بهمنه

اما به همون قشنگی پارسال

به همون مباركی

محرم....

برمی گردم

تا خودم

اين ظواهرو بايد كند و ريخت دور

من اين دل سپرده ی دست او رو دوست دارم

من دل آزادمو دوست دارم

اگه افكارم يه كم آروم بگيرن!!!

يكشنبه 15 بهمن 85

Sunday, January 14, 2007
كی گفته من مرگيمه؟
حالا...اساساً اين مرگ كوفتی كه می گين چی هس؟
چه حال جديدی دارم اما...
بسه ديگه بسه.
ترجيحاً نوشتن تا اطلاع ثانوی ممنوع!



يكشنبه 24 دی 85
Saturday, January 13, 2007


سمانه...
گلنار
سمانه
گلنار
و من.
تو هستی
مام هستیم.


جمعه 22 دی 85
Monday, December 25, 2006

تند وتند نامه
پر از خط خطی

سرتو می گيری زير شير آب سرد
خون!
ولی تو بش عادت كردی
تكيه می دی به چارچوب درو به لكه های خون نگا می كنی

ورقا از دستت می ريزه و پخش زمين می شه
سردرد...
نگات می كنن
جيغ می زنی
دهنت اما بستس
جمشون می كنی
خون...
زحمتات دوباره خونی شد دختر!

كليدو به سختی از بين آتاشغالای تو جيب كوچيكه پيدا می كنی
بازم نامه
خط خطی
پاره اش می كنی
ديگه خوندن نداره!

با موهای خيس
می ری تو ايوون
به دستات نگا می كنی
به پوست چروكيده اش

يه اتاق قديمی
يه ميز پر از نامه
يه يادداشت كوچيك به شيشه ی پنجره
"پرواز
البته،
بعد از خريدای خونه!"

صندوق پست صدات می زنه
ايوون صدات می زنه
آسمون صدات می زنه
تو ولی سردردی
تو نمی بينيشون

رو ميز تو هال
يه كاسه ی گِلی
پر از انار
دونه به دونه...
يه جا سيگاری
كثيف
خيلی كثيف

لباساتو درمی آری
هنوز خودتی
يه كم چروكيده تر!

آب روی پوستت می مونه
له شدی
له.
صورتت خونيه و ديگه پاك نمی شه
دست می كشی رو صورتت و
اين بار انگشتای خونيتو می شمری
آهسته تر

لامپ تو حمومو خاموش می كنی
كف حموم می خوابی
يه خواب طولانی

خورشيد همچنان می گرده
و
زمين همچنان تكيه كرده

"رنگا...
تورو می شناسن
و تو می بينيشون
همون طور رنگی "
خون تو سرخه
و سبز
تو اينو می دونی

تو تو يه اتاق تاريك
به دنيا برمی گردی


دوشنبه 4 دی 85


Wednesday, December 20, 2006

مامان می گه " ستاره ها رو بشمر"
مامان می گه " ستاره ها شمردن دارن "
مامان می گه " اين همه ستاره ... چشماتو باز كن "
مامان می گه " همش مال توئه دختركم ... "
مامان ...

مامان ...
خواب بد ديدم
كابوس بود
آخ
شنيدی؟
شنيدی چه چوری صدات می زدم ؟
شنيدی ...
تا حالا اين جوری نگفته بودم "مامان"
اين جوری داد نزده بودم "مامان"

پامی شم
می رم پشت پنجره می شينم و ستاره ها رو می شمرم تا دلم آروم بگيره
تو جای من گريه می كنی
من انگاری حاليم نيس چی بم گذشته
تو برام غصه می خوری
باور اگه داشتم اين كوچولوی دلنشينو
تو روش وايمیستادم مامان
بالاخره ...

يه روز
شايد
ايمان بيارم
يه روز
شايد
بس كنم
اين همه
مهر
رو

چشمام
خ
س
ت
ه
ا
ن
چ ش م ا م


چهارشنبه 29 آذر 85
Friday, December 15, 2006

گاهی همه چی می شكنه
يهوَكی
اون روی سكه گاهی هيچ وقت ديدن نداره
مستی...
دليل خوبيه واسه رو كردن حقيقت
يادته؟
تماسای پشت سرهمو
هربار بيشتر از بار قبل...
و قشنگيش به حقيقت داشتنش بود
بايد از شراب نابش تشكر كرد!
واين بار يه جور ديگه
و من ديگه به راستگو كردن شراب ايمان پيدا كردم
اون اينو نمی دونست
حيف!
آيدين اگه نبود،
آرش اگه نبود،
اون لحظه های ناب اگه نبود،
می خوا بيدم
برای هميشه چشمامو به روش می بستم.
بايد می زد تو گوشم و
من دستاشو می بوسيدم و
با خيال راحت چشمامو می بستم
هر چند بعضی حرفا خيلی سنگين تر كوبيده شد!!!
جمعه 24 آذر 85